بر سر عشق چه آمد؟ |
|
سلام به عنوان آخرین پستم براتون مینویسم به عنوان آخرین پست از خودم مینویسم از تربیت مادر پدرم قضاوت باشه با شما : من پسری هستم که تقریبا به جز سه چار سال از عمرم رو تو مدرسه غیر انتفائی یو بین هزاران بچه مثبت درس خوندم چون مادرم اینطور دوست داش میخواست درست تربیت شم خیلی باسه تربیت من به قول خودش زحمت کشید خیلی مراقبت کرد مثلا: یه روز من حدود یک ربع ، بیست دقیقه ای داشتم زودتر از معمول به مدرسه میرفتم مادر تعجب کرده بود که چرا؟ هی از من پرسید منم جواب درستی نمی دادم چون اصلا خودمم درست نمی دونستم چرا دارم زود میرم هی مادرم با خنده داشت از زیر زبونم میکشید و منم هی داشتم لباس مدرسه هامو می پوشیدم درو بستمو اومدم بیرون کفشمو بپوشم که یهو پدرم درو باز کرد اومد بیرون گفت بیا تو ببینم همین که اومدم تو یدونه گذاشت زیر گوش ما گفت برو تو اتاقت اصلا امروز مدرسه نمیری منم رفتم تو اتاقم در حالی که بغض گرفته بودم مامانم اومد گفت ناراحت نشو . آره اونا فکر میکردند پسرشون میخواد بره یه گهی بخوره اما هیچوقت نفهمیدن اون روز پنج شنبه بودو من داشتم زود تر میرفتم که تو زیارت عاشورا شرکت کنم. بعد از چند روز هم داشتم میرفتم مدرسه همین که برگشتم دیدم یه نفر ته کوچس همین که دید من دیدمش سری رفت پشت درخت مرختا بعد از چند روز فهمیدم پدرم بوده میخواسته ببینه کجا میرم که خدارو شکر جایی جز مدرسه رو به عنوان مقصدم انتخاب نکرده بودم . یا قبلناکه میرفتم کلاس ورزش مادرم برداشته بود شماره خونمونو بین اون همه آدم داده بود به دفتر داره باشگامون گفته بود هر وقت پسرم نیومد به من اطلا بدید که یارو هم شده بود بپا ما که بعد از چند سال این قضیه لورفتو من فهمیدم . خلاصه دیگه نمیگم که اونقدر زیاده که تا صبح هم بگم بازم وقت کم می یارمو داغ دلم تازه تر میشه ممکنه بگید خب خیلی هم دل بخواد همش برا خودت بوده دیگه ، برا عمت این کارا رو که نمی کرد آره درست همش برا خودم بود ولی بزارید منم دست رنجشو بگم کاش مامانم میدونست کاش میدونست که به جای این کارا بهتر بود منو در انتخاب دوست راهنمایی میکرد (البته نمیگم دوست خوبو، بدو تشخیص نمی تونم بدما) ولی کاش میدونست که اون دوست که میتونه به من چیز خوب یا بدو یاد بده حتی بهتر از والدین مثلا من خیلی از دوستامو میشناسم که از طریق دوستاشون با سیگار آشنا شدنو از این کوفتو زهر ماری استفاده هم میکنند حتی مادراشون بهشون هم شک نکردن پس کاش بدونید اون دوسته که همه چیزو جلو پاتون میزاره دوست خوب یعنی زندگی خوب و بدش هم یعنی بدبختی کاش میدونستند اگه منو صبح تا شب دنبال کننو صبح تا شب بابت کارای نکردم بخوابونند زیر گوشم باز هم فایده ای نداره کاش این همه آزادی رو از من نمی گرفتند دوس دارید بدونید آخر عاقبت این زحماتشون چیه اینه که الان من بعد از این همه سال هنوز نتونستم یه دوست خوب (حالا گیر ندید دختر یا پسرش فرقی نداره) انتخاب کنم دوستی که بتونه با من بخنده یا با من گریه کنه یا من باهاش بخندمو من باهاش گریه کنم دوستی که من بااون سرگرم بشمو اونم با من . آخه میگن اگه نتونی یه دوست واسه خودت انتخاب کنی ( اول باید بری بمیری ) اگه نتونی انتخاب کنی هر کی رو که میبینی چشمت میره دنبال اونو هرکی یه ضره از دلتو میبره بعد سرتو میگیری پایین میبینی دلی نداری ( حالا برو دلتو جم کن ) ولی اگه بتونی یه دوست واسه خودت انتخاب کنی دیگه هر جارو نگا میکنی اون میاد جلو چشات با هر کی بخوای دردو دل کنی می تونی اونو جز اولین نفرا انتخاب کنی اگر هم بخوای بدونی دلت کجاس زرتی میری پیداش میکنی که منم هر دو راهو کاملا درست میدونم و اون راه دومی یه رو ترجیح میدم . اما نمی دونم چرا،نمی دونم چرا آره نمی دونم چرا وقتی میخوام با یکی رابطه ی دوستی برقرارکنم وقتی میرم جلو احساس می کنم دستام نمی خوان همراهیم کنن پاهام مال خودم نیستو زبونم چیزی رو که میخوام نمی تونه بگه یا بنده خدا اصلا چیزی نمی تونه بگه خیلی ها هم میگن اگه میخوای با کسی دوس شی باید دلشو بدست بیارییو کلی زحمت داره ولی جالب اینجاس که حتی خیلی پیش اومده که طرف مقابلم میخواسته با من دوس شه ولی بازم مثل یه مجسمه شدم مثلا : چند ماه پیش داشتم میرفتم مدرسه که یهو یکی امد کنار من به من گفت میون این همه غنچه گل ناز یکی می یاد که اسمش همیشه شادی میاره... این شعررو خوندکه منم به جای اینکه همراهیش کنم جلو دوستش ریدم به هیکلش ،که اون پرید یا وقتایی که میرفتم مدرسه یه بچه مدرسه ایه رو هر روز میدم که با دیدن من همیشه سعی میکرد که به من نزدیک بشه بعد از چن ماه داشت با دوستش از ته کوچه می یومدن منم از سر کوچه همین که منو دید رفت یه جا نشت توقع داشت که منم برم کنارش بشینم که من با تمام علاقه ی درونم از کنارش رد شدم همین که دختره دید من واسه این کار ساخته نشدم برگشت به اون یکی دوستش گفت ما هم که نشستیم اینجا داریم نقش گوسفندو بازی میکنیم ، که اونم پرد . یا یکی دیگه هم بگم یه روز داشتم از پیاده رو رد میشدم که یه یار بساط لواشک فروشیش رو پهن کرده بود یه چند تا مدرسه ای که از مدرسه تعطیل شده بوند وایسادن کنار لواشکییه همین که من بهشون رسدم یه دختره آروم به اون یکی دوستاش گفت مهمون آقا ( منو میگفتا ) که منو درست یادم نیست چی بهش گفتم یه چیزی تو مایه های مگه گدایی حالا خودتون میدونید که لواشک چقدر بی ارزشه،خلاصه اینم پرید . اگه نمی دونید بدونید من تابستونا با چرخ زیاد میرم پارک جنگلی چیتگر اونجا هم خیلی از این بپر مپرا زیاد بیادمه . ( دیگه نگم که بازم داغ دلم تازه میشه ) البته نمیخوام بگم خیلی خوشگلما نه اصلا خیلی بیریختو بد هیکلم( 1 )ولی دم خدا گرم که حد اقل اون ، اون بالابالاها هوای مارو داشته اوو تمام چیزای مورد نیاز برای این امر خیر رو از اون بالا به من داده اما حیف که ستون و پایه ی من واسه این کارا ساخته نشده اما حیف که طرض استفاده کردنش به من آموخته نشده آخه میدونی وجود یه دوست خیلی مهمه شاید اون بشه مادر یا پدر دوم و یا شاید بشه خواهر یا برادر قلمدادش کرد کاش یکی هم بود که حرفای مارو گوش میکرد میگی خب مادرت که هست خب آره خدارو شکر هست اما مادرم که صبح میره سر کارشو عصری میاد البته اصلا اصلا اصلا نمی گم اونم از کارش دس برداره بیاد بیشیه ور دل من حرفای مسغره ی منو گوش بده ها فقط میخوا جای خالی یه دوست رو بهتون بگم این از این حالا میگی خب پدرت اون رو که داری آره خدا صد مرتبه شکر که اونم دارم اما پدری که صبح میره او شب میاد و وقتی هم که میاد نمیشه با اون خستگی کارشو اعصاب داغون شدش که حرف زد اینم از این حالا میگی خواهر که داری برو با اون حرف بزن اونم بازبون یه دختر باهات حرف میزنه آره خدارو شکر اونم دارم اما اونکه بعضی وقتا از روی شیطنت به برادرش هم دروغ میگه چی الان میگی برو با دیوارای خونتون دردو دل کن هر وقت بخوای میتونی راحت پیداش کنی دیواریی که به اون محکمی یه اوو میتونه چندین هزار کیلو وزن رو تحمل کنه حتما حرفای منو میتونه گوش بده آره اینو قبول دارم اما اینم فایده نداره تا صبح هم باهاش حرف بزنم هیچ راهنمایی نمی تونه برام باشه که پس اینجاس که جای خالی یه دوست رو میشه از ته دل احساس کرد ولمسش کرد . آره من شونزده هیوده سال شدم موش آزمایشگاهی یو مادرم شد یه محقق موش که برا سلامتی آقا موشه تلاش میکرد و پدرم هم شد یه دکتر ناظر ولی کاش این دکترا هر چند وقت یه بار این موشرو بر میداشتند میبردند پیش یه دامپزشک که از توی دل این کوچولوی دوست نداشتنی باخبر میشدن . حالا وللش برویم سراغ وبلاگم:::: سلام دوستان اگه دوست داشتید نظر بدید . اگه هم جمله ای بلدید اینجا بنویسید تا با اسم خودتون توی وبلاگ ثبتش کنم .
ممنون
+نوشته شده در یکی از روزهای خدادر ساعت دلتنگی توسط Ali_Hafezi |
اول این دو تارو بنویسم که خواهر گلم برام نوشته بود (پارتی بازی کنم اول بنویسم مگر نه کله ی منو میکنه): ۱ـ در لحظه ي آخر هم گريه نكن,چرا كه تنديسه هك شده ي نگاهش در نگاهت با تلنگر بغضت شكسته مي شود و خاطراتش با قطرات اشك پاك مي شود..... هرگز گريه نكن! از خودمه.... یه روز بهم گفت: هروقت دلش برام بگیره میره پشت ابرا برام گریه میکنه پس هر وقت بارون اومد بدونم دلش برام تنگ شده.... نشستم و نشستم و نشستم ... اما از اون روز به بعد آسمون هر لحظه داره آفتابی تر میشه وو خبری از بارون نیست کاش اصلا نمیشستم دیگه بسته هر چی نشستم باید رفت جای دیگر دنبال بارون گشت آری میرم ولی خیلی زود برمیگردم اینو تنها نوشته بود(امید وارم تنها اسم مستعارت باشه و خودت هیچ وقت تنها نباشی): عشق حاکم دلهاست اگر عشق نباشد آدمی نیست اگر آدمی نباشد زندگی نیست نپرس از من (چه آمد بر سر عشق؟!) اینو کمینگاه جنون نوشته بود (قشنگه حتما بخونیدش): دستمال کاغذي به اشک گفت: قطره قطره ات طلاست! يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟عاشقم!... با من ازدواج ميکني؟! اینو مرضیه خانم نوشته بود: مي توان رشته اين چنگ گسست / مي توان كاسه آن تار شكست / مي توان فرمان داد / هاي / اي طبل گران اینو پنج نور کوچولو نوشته بود (که امیدوارم یه روز بزرگ بشه): آسوده مباش كه بي نيازي... يك آن دگر پر از نيازي.... آنجا كه تو فرعون زماني..... در تير رس باد خزاني... اینو گمنام نوشته بود: ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير/ مونده يك مرداب پير توی دست خاك اسير / منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام / داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام / من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم / مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم / آرزو داشتم برم تا به دريا برسم / شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم / اولش چشمه بودم زير آسمون پير / اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير / چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند / اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند / توی چاله افتادم خاك منو زندوني كرد / آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد / حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون / يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون / خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين / هي بخارم مي كنن زندگيم شده همين / با چشام مردنمو دارم اينجا مي بينم / سرنوشتم همينه من اسير زمينم / هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره / خاك تشنه همينم داره همراش می بره / خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد / شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد اینو دوست داشتنی بزرگ نوشته بود: ابی تر از انم که بی رنگ بمیرم... از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم اینو مسعود جان نوشته بود ( خواست تقدیم کنم به هر چی دختر بی وفاست) : پسر جوون قلبشو داد به دخترک داد اما دخترک منظور اونو نفهميد و قلب رو همونجا پاي يه نهال خشك گذاشت و رفت اینو هنگامه خانوم زحمتشو کشیده بود همه دوس دارن برن بهشت ولی کسی دوست نداره بمیره +نوشته شده در یکی از روزهای خدادر ساعت دلتنگی توسط Ali_Hafezi ميخواستم زندگي کنم در را بستند ميخواستم ستايش کنم گفتند خطرناک است ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است ميخواستم گريه کنم گفتند بهانه است ميخواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد من ميخواهم پياده شوم. اینو دکتر علی شریعتی گفته (این جملشو خیلی دوس دارم واقعا پر معنی یه) : پس از مرگم نمي دانم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم صوتکي سازد گلويم صوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش و او يک ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد تابدين سان بشکند در من سکوت مرگوارم را دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت میدهد مثل باد که یه شمع را خاموش ولی شعله های آتش را بزرگ تر می کن. وقتي برگ هاي پا ييزي را زير پا خرد مي کني يادت باشد روزي به تو نفس هديه کرده اند. اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم.به روی سینه ام تکه یخی بگذاریدتا بجای معشوقم برایم گریه کند.چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم.واخرین خواسته ی من از شما عزیزان اینه که دستانم را ببندید تا همه بدانند من خواستم ولی نتوانستم. خوبرويان جهان مهر ندارد دلشان روز اول که سرشتند زخاک پيکرشان سنگي بود در گلشان که همان شد دلشان. توي کتاب خوندم ، سيگار بده ، از اون به بعد نکشيدم توي کتاب خوندم ، مشروب بده ، از اون به بعد مشروب ننوشيدم توي کتاب خوندم ، عشق بده از اون به بعد کتاب نخوندم. ويكتور هوگو:به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشه نه تشنه ي عشق.چون تشنه ي عشق خيلي زود سير آب ميشه. دهكده پیر زير تك درخت انتظار نشسته ام,برگهاي سياهش چتريست بر سرم,اي كاش مي شد رويش طوفان شادي از پشت ديوار غم مي آمد ويكباره ريشه درخت انتظار را از جا مي كند,قاصد تنهايي ام را به سوي تو پرواز دادم تا نامه پر از غم مرا به تو رساند, بر روي نامه گلبرگي از شقايق چسپاندم تا كه نامه داند خود را براي بي غمان پيدا نسازد,در زير باران اشكهايم خيس شده ام,كجايي تا لبخند نگاهت را چتري سازم بر سرم. هيچ كس نميتونه به دلش ياد بده نشكنه ! ولي حدّاقل من يادش دادم كه وقتي شكست لبه ي تيزش دست اوني رو كه شكست نبره. جلوي من قدم بر ندار شايد نتوانم دنبالت بيايم. پشت سرم راه نرو شايد نتوانم راهنمای خوبي باشم کنارم راه بيا و دوستم داشته باش محبت را به دل دادن صفای سینه می خواهد ماندن به یاد همدیگر دلی بی کینه می خواهد ای خوشکلان بی و فائی نکنید با عاشق دل خسته جدائی نکنید یا انکه وفا کنید تا اخر عمر یا انکه از اول آشنائی نکنید دوست دارم روح تو باشم نه عشق تو.چون ميخواهم فقط لحظه ي مرگ از تو جدا شوم. برگ از درخت خسته ميشه پاييز همش بهونست. دوست داشتم قطره اي اشكي بودم كه از چشمانت زيبايت متولد مي شدم وبر روی لبانت میمردم آدما مثل کتابا مي مونن بعضي از اونا جلدزرکوب دارن بعضي از اونا جلدضخيم دارن و بعضي از آدما هم جلد نازک بعضي از اونا ترجمه مي شن و بعضي از اونا همين طوري مي مونن ...بعضي از آدما تجديد چاب مي شن و بعضي ها هم فراموش مي شن . . . از روي بعضي از آدما بايد مشق نوشت و بعضي از آدما رو نخونده بايد دور انداخت... وصیت نامه:قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتککاری کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم. خدا دست روي سرم كشيد و گفت: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم. گفت: من منتظرم. مرا از ياد خواهي برد مي دانم / و من از ديدگان سرد تو يک روز مي خوانم / سرود تلخ و غمگين خداحافظ / مرا ازياد خواهي برد و مي دانم / و قلبت را که روزي آشيان گرم عشقم بود خواهي برد / و من اين را خوب مي دانم و مي داني که از يادم نخواهي رفت. عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر فريادي بلند تر است. بزرگی و کرامت را از درخت بیاموز که سایه از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد. کسی ما را نمی پرسد کسی تنهایی ما را نمی گرید دلم در حسرت یک دست دلم در حسرت یک دوست دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است.کدامین یار ما را می برد تا انتهای باغ بارانی کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق دعوت میکند ما را. میدونی چرا بین انگشتان دست فاصله هست؟چون یه روزی یه دستی پیدا میشه که این فاصله رو پر کنه. هرگاه دلت هوایم را کرد به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند. آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم.می کشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم آنقدر در کشتی عشقت نشینم تا سحر یا به عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم. مهم نیست که قطره باشی یا اقیانوس. مهم این است که آسمان در تو منعکس شود. از این ناراحت نیستم که چرا ترکم می کنی ... از این نگران نیستم که بعد تو با این همه خاطره چی کار کنم... ازاین عصبانی نیستم که چرا دیگری رو به من ترجیح دادی... از این در عذابم که آخه چرا اینقدرزود واست تکراری شدم اونقدر مهربان بود که برای اینکه مردم سردشون نشه روی سر آنها کلاه میگذاشت و در فصول دیگر کلاه آنها را بر میداشت یادت باشه همیشه بزرگترین کارها با کوچکترین قدم ها آغاز میشه. هیچ وقت به خودت مغرور نشو.... برگها همیشه وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شدند. آنکه چشمان تورااينهمه زيباکردکاش ازروزاول فکردل مامي کرد يانميداد به تواينهمه زيبائي يامرادرعشق توشکيبا مي کرد قشنگترين صداي زندگي من تپش قلب توست و قشنگتدين روز زندگي من روز به تو رسيدن است کدامين شاخه گل زيبا را به خاطر ما شدن تقديمت کنم که وجود نازنينت عطرتمام گلهاست این هم قشنگه : يادتوون باشه ...............يادتون باشه......................يادتوون باشه !!! دل تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد آلبرت انيشتين: زندگي كردن تنها دو راه دارد. يكي اينكه تصور كنيد هيچ چيز معجزه نيست، و ديگر آنكه تصور كنيد همه چيز معجزه است. جبران خلیل جبران: عشق ژرفای راستین خود را نمی شناسد مگرآنکه لحظه ی جدایی فرا رسد جبران خلیل جبران: به من مي گويند: اگر برده اي را خفته ديدي بيدارش مكن شايد خواب آزادي را مي بيند و من به آنها مي گويم: اگر برده اي را خفته ديديد بيدارش كنيد و آزادي را برايش توصيف كنيد. خدايا!!! به داده ها،نداده ها وگرفته هايت شکرکه داده هايت ، نعمت نداده هايت ، حکمت و گرفته هايت ، امتحان است. " بدن عریانت را در اختیار کسی بگذار که روح عریانش را در اختيارت بگذارد " قلب پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز یه حادثه ای رخ داد . حال دختر خوب نبود... نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود... دختر با خودش می گفت : می دونی ... من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟ ...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید... وقتی بهوش اومد وچشمانش را باز کرد ، دکتر بالای سرش بود . به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید ، پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید... در ضمن این نامه برای شماست ! ... دختر نامه رو برداشت،نامه ای بی نامو نشون،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم... پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم... اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه (عاشقتم تا بینهایت) دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دخترداده بود... آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد ...و به خودش گفت چرا حرفاشو باور نکردم ..... (بیایید کمی محکم تر حرف بزنیم و حرفهایی که میزنیم را باور داشته باشیم) مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم. مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری,آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه . روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشتو خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. داداش دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت داداشي مياي بازي کنيم؟ بعده اينکه بازيمون تموم شد گفت تو بهترين داداشه دنيايي ، وقتي بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشام همش اونوميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم دوسش دارم اما اون گفت تو بهترين دادشه دنيايي وقتي ازدواج کرد من ساقدوشش بودم بازم گفت تو بهترين دادشه دنيايي و وقتي مرد من زيره تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه ميگفت تو بهترين دادشه دنيايي چند وقت بعد وقتي دفتره خاطراتشو خوندم ديدم نوشته عاشقت بودم دوست داشتم اما ميترسيدم بگم برا همين ميگفتم تو بهترين دادشه دنيايي..! داستانک دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني؟ گفت :نه ! سپس پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد : نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم .. مي ميرم. تمامی کارهای خدا با حکمت است نی در مزرعه قدم می زد و به طبیعت می اندیشید . او سپس به یک مزرعه کدو تنبل رسید . در گوشه ای ازمزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد بر افراشته بود .زن زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده است و کدو تنبل های بزرگ را بر روی بوته های کوچک . با خود گفت : "خدا هم با این خلقتش دسته گل به آب داده است ! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوتنبل های بزرگ را بر روی شا خه های بزرگ " . سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند . دقایقی بعد یک بلوط بر روی دماغ او افتاد و از خواب بیدارش کرد . او همان طور که دماغش را می مالید ، خندید وفکرکرد : " قطعا حق با خداست " همه به تشویق نیاز دارند چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. زود نتیجه نگیرید سه جانور شناس فرانسوی برای تحقیق در مورد فیل عازم جنگلهای آفریقا می شوند. یکی از آنها بعد از یک سال به کشورش بر میگردد و کتابی چاپ می کند به نام "همه چیز در باره فیل". دومی کمی بیشتر تحقیق می کند و بعد از دو سال مراجعت می کند و نتیجه تحقیقاتش را در دو جلد کتاب با عنوان "درباره فیل بیشتر بدانیم" چاپ می کند. اما جانور شناس سوم به مدت پنج سال به تحقیقش ادامه می دهد و در نهایت چهار جلد کتاب در باره فیل به چاپ می رساند تحت عنوان "مقدمه ای بر شناخت فیل". استدلال دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ " کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند . " آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت . " آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد .
+نوشته شده در یکی از روزهای خدادر ساعت دلتنگی توسط Ali_Hafezi |
به نام تک دانشجوی دانشکده ی قلبم که هیچگاه فارغ والتحصیل نمیشود... پست الکترونيک آرشيو وبلاگ اگه دوست دارید با من از طریق یاهو ارتباط برقرار کنید باید اول باIDخودتون وارد یاهو خودتون بشید و بعد بر روی دایره ی زیر کلیک کنید نوشته هاي پيشين مرداد 1387 تیر 1387 مرداد 1386 طراح قالب java پشتيباني BLOGFA RSS |